عاشقانه های یک کروموزوم

سلام

سلام به تویی که نمی دونم منو می شناسی یا نه،به تویی که نمی دونم اهل کجایی،به تویی که نمی دونم شعر دوس داری یا نه...

منو بشناسی یا نشناسی،اهل هر جای دنیام که باشی،شعر دوست داشته باشی یا نداشته باشی دوست دارم!

اومدم که بگم من از امشب متولد شدم!آره،کامران محمدی متولد شد،متولد شد تا شعر یاد بگیره،اونقدر یاد بگیره که اگه یه روزی جرِأت کرد به خودش بگه شاعر! شب از عذاب وجدان بی خوابی نگیره!

حالا حالاها امتحانا بهم فرصت نمی دن ولی قول میدم به زودی با دست پر برگردم،منتظر شعرهام باشید!

خوشحال میشم پیشاپیش از نظراتون استفاده کنم!


نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 23:16 توسط کامران محمدی|


آخرين مطالب
» فقط یک پلک با من باش ، نمی خوام از کسی کم شی...
» نمیشه با نبودت ساده سر کرد ، نمیشه ساده از این غم گذر کرد...
» کجای قصه خوابیدی ، که من تو گریه بیدارم...
» چقد خوبه که تو هستی،چقد خوبه تورو دارم،چقد خوبه که از چشمات میتونم شعر بردارم...
» تو از چشمای من خوندی که از این زندگی خستم...
» اینجا به جز دوری تو ، چیزی به من نزدیک نیست!
» شب از جایی شروع میشه که تو چشماتو می بندی...
» تحمل کن عزیز دل شکسته...
» کسی غیر از تو نمونده ، اگه حتی دیگه نیستی...
» تو دیگه بر نمیگردی ، آخر قصه همینه!

Design By : Pichak