عاشقانه های یک کروموزوم
حرف هایم مثل یک تکه چمن روشن بود!
تقدیم به همه ی فرزندانی که بی پدر شدند... یک دخترک به عکس کسی خیره ، لبخند
نیمه کاره ی خاموشی از یک پدر که محو نشد ، نه شد! در
ازدحام گنگ فراموشی من در میان بغض تو را فریاد / هی
می زنم به خط مقدم که از تانک های مسخره ی کوکی ، تا
خواب های ساده ی خرگوشی بعد از تو مادر است و همین چرخ و
بی پولی و نداری هر ماهه بعد از تو پر شده همه ی کوچه ، از
اتهام ، حرف درِگوشی آن یاحسین و سرخی سربندت ، در
لنزهای رنگی من گم شد «حاجی بیا که
سیدتو کشتن» ، دیگر شعار دسته ی چندم شد هرگز نخواستی که به خواب حتی... ،
هرگز نخواستی پدرم باشی حتی به روی شیشه ی ماشین ها ، مفهوم
کوه ، کوه غمم باشی چشمی به فیلم جنگی تکراری ، چشمی
به انتظار به در دارم از خاک های خونی چزابه ، من آرزوی
بوی پدر دارم در عکس های رنگی در آلبوم ، شکل
گلوله ای به تو برخوردم هر روز در امید تو بیداری ، هر شب
برای آمدنت مردم من خش خش صدای کسی هستم ، در بغض
بی دلیل تو در گوشی « حاجی عراقیا مارو له کردن ،
نقل و نبات جبهه ی ما کوشی؟! » عکست هنوز روی همان دیوار ، داغت
ولی به روی دلم مانده دارم خلاصه می شوم اینجا در ، در
کیف های قهوه ای دوشی مادر هنوز پشت همان چرخ است ،
مادر هنوز غصه ی نان دارد حس می کنم کنار توام امشب ، یک
بسته قرص سمی و بیهوشی... در زندگی همیشه لحظه هایی هست که آدم احساس میکنه کم آورده ، لحظه هایی که هیچ
انگیزه ای برای ادامه نمیذاره! نمیدونم چند بار دیگه میتونم وبلاگمو به روز کنم یا
چند بار دیگه شعر بگم ! واقعا" می ترسم! میترسم از روزی که دیگه نتونم ادامه بدم ، اینکه مجبور بشم برم ، از
این خونه ی کوچیک دوست داشتنی دل بکنم...
حتی از تو دل بکنم ! از تو که هیچ وقت نیستی، از تو که شال قرمزت شبا
رویاهامو حلق آویز میکنه! باورت میشه؟ باورت میشه بالاخره یه روز منم میرم؟! میشم مثل همه ی اونای دیگه
ای که تو زندگیت اومدن و رفتن، میان و میرن! واسه تو مهمه ؟! رفتن آدما مهمه؟!
رفتن من مهمه؟! ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟! این ذهن منه بدون تو ! وقتی از ذهنم کمت میکنم فقط یه مشت علامت سوال و تعجب
باقی می مونه ، فقط و فقط همین! . . . . ولی هرچی که هست ، با همه ی مشکلات ، با همه ی بدبختیام! باز هم به روز کردم
تا یه بار دیگه بگم:« هنوز هستم ، هنوز نفس می کشم ، هنوز شعر میگم! » sms بازی شبانه ی من وسط خواب های تدریجی پشت هم حرف های تکراری که مرا دوست دا...؟ ندا...؟ گیجی شیطنت های دختری معصوم پشت یک مشت دکمه ی موذی که به جای عروسکت هر شب به موبایلت تو چشم می دوزی بین این اشتراک با بودن من به بودی که نیست مجبورم توی این ارتباط تنگاتنک از تو انگار دائما" دورم send هی می شود کسی در من fail هی می شود کسی در تو مثل یک نامه ی بدون جواب mail هی می شود کسی در تو زنگ می زد به ذهن اشغالم خاطراتی که از تو من دارم گرچه هر روز با حروف بزرگ می نویسم: «AZ ESHGH BIZARAM» گرچه هر روز با حروفی که یک هزارم از آنچه هستم ، نیست گاه با چند شکلک غمگین که بدانی که درد من کم نیست [][][] گم شدن توی بازی شب هات بین یک مشت عشق نامحدود بحث کشدار یک نفر با تو پشت یک خط تا ابد مسدود مقدمه: ........................................................................... ........................................................................... لطفا" به مانیتورهای
خود دست نزنید ، اشکال از شاعر است که حرفی برای گفتن ندارد! دوران قتل عام غزل های آبکی باید سپید هم بنویسم یواشکی!
«الناز سرخانلو» خانم اجازه است کمی در تو حل شوم؟! هی ذره ذره از تو بگویم ، غزل شوم؟! یک عمر چای تلخ مرا سر کشیده ای باید برای دفعه ی اول عسل شوم حالم بد است ، قند و فشارم درست نیست باید به زیر تیغ نگاهت عمل شوم هی روی تخت گریه و زاری کنم تورا آنقدر بچگی بکنم تا بغل شوم هر شب به خواب های خوشم رخنه می کنی مهمان خواب های بدت لااقل شوم این مشکل تو نیست که عاشق شدم عزیز مشکل منم ، بخواه به دست تو حل شوم شعرم که شعر نیست ، ولی سعی می کنم تک بیت های ساده ی ضرب المثل شوم {}{}{} خانم ببخش ، وقت شما را گرفته ام هرگز نخواستی که به شعرت بدل شوم «چ»
مثل «چرت و پرت» «چ»
مثل «چرند» «چ»
مثل
............................................................«چهارپاره»!!! بی تو از شاعرانگی مردن بی خودی خواب عشق را دیدن توی یک تخت بی هوس تا صبح از خدایی که نیست ترسیدن می شود عشق را بغل کرد و توی یک خواب با تو قسمت
کرد می شود لب به لب تو را
بوسید یا از این بیشتر قناعت
کرد در گلو مثل بغض می پیچی در سرم فکر تازه ای هستی ضربانم ضعیف تر می شد دهن عشق را که می بستی لال می شد تمامی شعرم روی در روی منطق پوچت نت به نت روی شعر من می
ریخت غار غار کلاغ بی کوچت می شود یک کلاغ احمق بود مکر روباه را دوباره ندید مثل دندان نیم افتاده گاه یک در میان تو را
خندید قلب من رام توست ، چشمانت قلب ها را اسیر می گیرد این کلاغ سیاه وقتی که از لبانت پنیر می گیرد کوچ کردم به گرمسیر دلت بی تو از اوج عشق .
.
.
می افتم بال و پر می زدم میان غمت لحظه هایی که شعر می گفتم گرمی و دور ، دوری و گرمی سردم و دور ، دورم و سردم به سرت می زند که برگردی به سرم می زند که برگردم حتی اگر غزل
به دلم پشت کرده است این چارپاره
را به تو تقدیم می کنم تقصیر شعر
نیست اگر واژه لج کند من لال هم
شوم ، به تو تعظیم می کنم
«سیامک بهرام پرور» شهر شب های خوب «نارنجی» غرق بی تابیِ زمین از گل زیر رگبار بوسه های غزل شهر عاشق شدن ، جنون ، «بابل» توی پس کوچه های خلوت شهر یک نفر داشت از تو رد می شد یک نفر به تو فکر می کرد و حالش از ختده هات ، بد می شد پشت خط های عابر چشمت هی دویدم به سمت بی کسی ات ترسِ از قرمزِ تو رد شدن و ناسزا گفتن و دهن کجی ات عطر نارنج های مسمومت توی افکارِ شهر من پیچید وقتی از باغ های چشمانت یک نفرمیوه های کالی چید در خیالم نگاه هرزه ی توست و تب و لرزِ اضطرابی سرد مثل یک پرتقال خونی که در سرم داشت خودکشی می کرد گندم و پرتقال ، حتی سیب ! فرق اصلا" نمی کند با هم وقتی از چشم های تو نگذشت رانده شد از بهشت ، حوا هم زندگی ، پرتقالِ مسمومیست که کسی پوست می کند در دست مثل یک اتفاقِ پوسیده در تهِ یک جهنمِ بنبست نکته 1: این روزها اصلا" در حال و هوای شعر نیستم و
این دو شعر را صرفا" برای خالی نمادن عریضه گذاشته ام. نکته 2: اگرچه من در حال و هوای شعر نیستم ، ولی
یقینا" شما در حال و هوای شعر هستید و شعرها را نقد خواهید کرد. نکته 3: عرضی نیست! دارم به شعرهای بدم فکر می کنم دارم به بیت های قشنگی که هیچ وقت... هی بی دلیل توی سرم وول می خورند تصویرهای مبهم و منگی که هیچ وقت... همرنگ چشم های تو شد خواب های من مشکی ترین خیال ، نه ! رنگی که هیچ وقت... دارد خیال می کند این خواب با تو است این قلب ساده لوح و سنگی که هیچ وقت... شاید که رسم تازه ای از زندگی شده ست زخمی شدن به دست پلنگی که هیچ وقت... ↓ آهو نبوده ای تو و بیهوده می دوم اصلا" تو زنده ای؟! نه ! تو سنگی که هیچ
وقت... ■ ■ ■ شاعر شکست می خورد از چشم های تو مغلوب زخم خورده ی جنگی که هیچ وقت... آب دهانت را قورت بده! «توی هر جمعه خودکشی کردم»* بعد این پنجشنبه های لجن هفته هفته به گریه افتادند برگ تقویم های تو در من سال ها من تو را ورق زده ام لای این بیت های پاییزی بیت بیتِ امید شعرم را برگ برگ از دلم تو می ریزی بیست و نه بار توی آبانم چشم های بهاریم بارید بیست و نه بار رد شدی از عشق خنده ات توی باد می پیچید توی این بادها غرورم را خنده هایت به باد می دادند عقربک های نحسِ آبان را تا دلم امتداد می دادند خُرد هی می شدم به زیر لگد کفش هایت مرا بغل می کرد بند بندِ وجود پوچم را زیر رگبار بوسه حل می کرد فصل ها را قدم زدی با من «من» ولی زیر پات می پوسید عاشقت توی سردی دی ماه صورت سرد مرگ را بوسید سال ها از کنار هم می رفت سال های همیشه بارانی فصل ها را به هم زدی در من یا که پاییز یا زمستانی توی هر جمعه خودکشی کردم بین این بیت های تکراری بیست و نه بار رد شدی از عشق بیست و نه بار... بی من انگاری من خودم سیزدهم کز همه عالم به درم «شهریار» سلام واسه حرف زدن از عید و این حرفا خیلی دیر شده ... ولی خوب بالاخره اومدم : با یک غزل که یک ساعت مونده به تحویل سال گفتم! و یک چارپاره پس بدون وقت کشی بریم سر اصل مطلب عید است و گوش های زمین پُر ترانه است از انتهای سال کبیسی که رفته و از ابتدای سال ، که جنگ زمانه است خانم به شعرهای بدم خنده می کنید؟ شاید که نقدهای شما صادقانه است↓ یا خوب یا که بد ، غزلم هرچه بود و هست تسکین اشک های مدام شبانه است هی عید می شود و تو عیدی نمی دهی باشد ، قبول ، مصرع من کودکانه است «من» آب می شود همه ی جسم برفی اش این عادلانه نیست ، بگو!عادلانه است؟! هی سعی می کنم که به یادت نیاورم انکار عشق بازی دل ، عاقلانه است؟ نو شد تمام جسم تو و کهنه تر شدم در چشم های مشکی تو که بهانه است این نو شدن به چشم شما هم نیامده چشمت هنوز آبیِ نیلوفرانه است ■ ■ ■ من را ببر، بگیر و بمیران در این بهار تصویر مرگ ، توی غزل ، شاعرانه است؟! و اما چهار پاره رد شد آهسته از کنار دلم از کنار دلی که پوسیده دختری که هزار و یک بار است صورت سرد مرگ را دیده استخوانی تر از گذشته شده استخوانی برای این سگ ها که به بازی بگیردش یک نان فقر هی می خزد در این رگ ها قلب خود را گرفته در دستش که مبادا که عا شقش بکنند دختری یازده بهاری را جای گل ، فحش لایقش بکنند کم کمک به کنار جاده رسید گاری گل هنوز در دستش گاری گل فروشی کهنه که شده تاکسیِ دربستش می برد کوچه کوچه عمرش را توی شهر هزار و یک کوچه دخترک فکر می کند با خود : «آخر زندگیِ من ، پوچه ! » سبزیِ چشم های معصومش هی به سرخی لامپ خیره شده اقتدار چراغ قرمزها ترس ها را مدام چیره شده آرزویش : کسی که گل بخرد چشم هایش به شیشه ها مانده «مرد»یِ «مردها»ی راننده رفته از «مردها» و «ها» مانده دخترک زار/ می زند چشمش به نگاه غریب آدم ها استخوان استخوان لهش کردند زیر پاهای خود ، غرورش را کم کمک سبز شد چراغ زمان یک نفر سوت مرگ را سر داد دختر گل فروش ما مرد و توی آغوش گاری اش افتاد خسته ام...
از این زندگی مسخره خسته ام... از
دوست دارمت ها،از دوستت ندارم ها خسته ام! دلم برای خودم تنگ شده... دلم برای یک خواب بی دغدغه بدون رویاهایت تنگ
شده... رویاهایت که نه،کابوسهایت! دست از سرم بردار! تو را به... دست از سرم
بردار! دخترک از جانم چه می خواهی ؟!!
به چشم های سیاهم نگاه کن و بگو کدام خسته تر از هم شدیم، ای بانو؟ منی که در تو شدم گُم شبیه یک کودک تویی که چسب شدی بر دلم، توی زالو↓ تمام جان مرا می مکی و می خندی به چشم های تر عاشقت، منِ هالو↓ که
فکر می کند این قصه را کجا خوانده که
مرد هی نرسد به زنِ شبِ جادو و
مرد می خزد از خاطرات زن هر شب شبیه
یک مایونز روی جسم یک کاهو به search توی دلِ یک زنِ شلوغ از هیچ به «مِیل کردنِ» عشقش مدام
در yahoo و
کشت قلب خودش را که عاشقش نشود و
تکه های دلش زیر تیغ یک چاقو و خواست رد بشود از تمام عشقی که عبور
می کند از این جهانِ تو در تو تمام
شب به گذشته فرار می کرد و میان
عشق و لَجَن ، گیر کرده تا زانو به پنجه های پلنگی که زخمی اش کرده به
چشم های قشنگی شبیه یک آهو ■ ■ ■ میان
راه نشسته کسی کنارِ خودش و
بُغض می کشدش توی منجلابِ گلو و
زن که توی سرش حرفِ مرد می پیچید: «کدام
خسته تر از هم شدیم، ای بانو؟» اینجا در گمنام ترین نقطه ی زمین گمنامترین مرد جهان در حال جان دادن است... و در مقابل نیشخند هایت کم آورده! دخترک باور کن، دارم
تمام می شوم...
امشب تمام می شوم از لحظه های تو امشب شروع می شوی از انتهای من «من» فکر می کند به تمام گذشته اش تو فکر می کنی که تویی ابتدای من آغاز می شود غزلم با صدای تو «آغاز»! می شود غزلم با صدای تو نه! پاره پاره های
غزل،«چار پاره ام» جان گیرد و طلوع کنم در نگاه تو؟!! از شعرهای من به کجا می روی؟ کجا؟ از شعرهای مسخره ام کوچ می کنی با هرچه فحش قافیه های مرا« گلم»! در بیت های غم زده ام« پوچ» می کنی تکرار خانه های بدون اتاق بود شب های بی تو بودنِ بی حال،بعدِ تو خوابِ اتاق خوابِ شب ادرارِ کودکی مثل تمام آینه ها خسته از توام مثل کلاغ در تهِ یک قصه ی سپید داری تمام می کنی ام شکل یک حباب پاره پاره های چهار پاره ام را باور کن،واژه ها هیچ وقت دروغ نمی گویند! در خودم گیج می خورم هر شب حس تلخی که باز تنهایم مثل هر لحظه لحظه دیدن تو مثل سنگی به زیر پاهایم↓ *** می خورم بر/ زمین
مرا می خورد توی یک استوای در
بسته توی یک قطب از
زمین بیزار مثل نصف النهار
دل خسته *** واژه ها هم به
گریه افتادند از صدای قدم زدن
در باد از صدای شکستن
مردی در تب و تاب
ناکجا آباد *** می روم از تمام
هستی خود سوی تکرار بی کسی
در من مثل یک اتفاق تکراری کشف یک عشق زیر
نورافکن *** عقربک ها به سرفه
افتادند لحظه ها را ورق
زدم با دست شاید از شب به
روز سر خوردم شاید این آفتاب
هم مرده ست چند وقت پیش دوست عزیزم آقای
«مهدی مقصودی» یه کامنت واسم گذاشته بود که به نظرم خیلی قشنگ اومد،به خاطر همین
تصمیم گرفتم اونو به صورت یک پست جداگانه در اختیارتون بذارم! همچنین برای تنوع کار قرارشد یه بخش «داستان
کوتاه» هم به این وبلاگ اضافه بشه که زحمت گرد آوری داستان هارو یکی به عهده گرفته و قرارِ بهم بده.منتظر باشید! چشم هايم را ميبندم..... چند روزیست مثل آدم آهنی بی روح شده ام،انگار یکی دو
دستی گلوی شاعرانگیم را فشار می دهد،احساساتم به نفس نفس افتاده اند... شاید همه چیز از آن روز نحس شروع شد،از آن
امتحان آناتومی لعنتی! این چند روز به من آموخت وقتی نمی دانی عضله ی
«اکستنسور دیجییتوروم لانگوس» از کجا مبدأ می گیرد؛ دیگر چه فرق می کند که غزلت
چند اشکالِ وزنی دارد؟!! دیگر چه فرق می کند که تا به حال چند غزل خوانده ای؟!!
اینکه این چندمین غزلت است؟!! اینکه چند غزل به غزل خداحافظی ات مانده است؟!! اما مهم نیست... ...دیگر مهم نیست... در امتدادِ نور تیرهای چراغ برق، از میانِ خطوط
موازیِ این جاده های بی سرانجام، در کشاکش این ثانیه های پوچ... همچنان به راهِ بی
راه یِ خود ادامه می دهم و هیجان هایم را در خود صد بار قصاص می کنم! در شهر شلوغِ بی کسی ام، در هجوم سکوتِ کوچه
های بنبست... آخرین قطره های شعرم را سر می کشم، وقتی کسی دیگر برای غزل هایم تره هم خرد نمی
کند!!!
*«توی هر هفته خودکشی کردم» : سید مهدی موسوی
عید است ، لحظه ی غزلی عاشقانه است

تصويرت را مي آورم در ذهن
تورا مجازي و بزرگتر از خودم ميبينم
انگار تو در فاصله ي كانوني ام هستي
اما اي كاش حقيقي بودي تا بغل ميگرفتمت
تصويرت را مي آورم در ذهن
ميبرم روي نمودار دلم
ما همديگر را تنها در يك نقطه قطع ميكنيم
اما اي كاش پوشاي هم بوديم نه يك به يك
تصويرت را مي آورم در ذهن
ميبرم به جدول تناوبي ذهنم
هر دو در يك دوره ايم
اما اي كاش گروهمان هم يكي بود
تصويرت را مي آورم در ذهن
ميبرم روي ژل الكتروفورز
هر دو مثبت هستيم
اما اي كاش در يك نوار ژل بوديم
چشم هايم را باز ميكنم........آه........باز هم مثل
استوا باراني است!!!
| Design By : Night Skin |


